|
بدون شرح | ||
|
اینم یکی از کارایه رایج دخترا تو مدرسه وجدانن حال میده هااااا ![]()
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 23:13 ] [ نسترن ]
اگر اتو مو ندارید نگران نباشید اینم یه نوعشه
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 23:8 ] [ نسترن ]
اینم یه عکس از یه دانشجوی ایرانی که برای دراوردن خرجش حاضر به واکس زندن کفش شده اگه مجبور باشین شما هم یه همچین کاری میکنید؟؟؟؟
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 22:53 ] [ نسترن ]
![]() مصاحبه شغلی در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدیر منابع انسانی شركت از مهندس جوان صفر كیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟» مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینكه چه مزایایی داده شود.» مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه كامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیك و مدل بالا چیست؟» مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی میكنید؟ » مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع كردی. ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----- كارمند تازه وارد مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.» صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟» كارمند تازه وارد گفت: «نه» صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.» مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.» مدیر اجرایی گفت: «نه» كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت. ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----- اشتباه موردی كارمندی به دفتر رئیس خود میرود و میگوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار كمتر از چیزی كه توافق كرده بودیم به من پرداخت كردید.» رئیس پاسخ می دهد: «خودم میدانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بیشتر به تو پرداخت كردم هیچ شكایتی نكردی.» كارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش كنم.» ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----- زندگی پس از مرگ رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟ كارمند: بله! رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و میخواهد شما را ببیند، همان که دیروز برای شركت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید. ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----- تصمیم قاطع مدیریتی روزی مدیر یكی از شركت های بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میكنی؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.» مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی ! ما به كارمندان خود حقوق میدهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند.» جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از كارمند دیگری كه در نزدیكیش بود پرسید: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟» كارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیك پیتزا فروشی بود كه برای كاركنان پیتزا آورده بود.» نکته برخی از مدیران حتی كاركنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمیشناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا میكنند. ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----- زنگ تفریح مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.» مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟» صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.» مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟ صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.» و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: « ۴۰۰۰ دلار.» مشتری: «این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟» صاحب فروشگاه جواب داد: «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.»
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 23:50 ] [ نسترن ]
![]() من زنم .... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش، شخصیتم باشد من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که تو سهم داری میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی ... قوس های بدنم به چشم هایت، بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی... تمام حرف هایت عوض میشود...
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:13 ] [ نسترن ]
![]() دانشمندی یک آزمایش جالب انجام داد... او یک اکواریم شیشه ای ساخت و ان را با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. داخل یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگر یک ماهی کوچکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگتر بود. ماهی کوچکتر تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچکتر بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به دیوار نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای... که او را از غذای مورد علاقش جدا می کرد. بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به طرف دیگر اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کار غیر ممکنی است. پس از چندی، دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد. اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت. میدانید چرا؟ ان دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ توی ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود. یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. ان دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی. ما هم اگ خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیات قبلی ماست و خیلی از آنها هم وجود ندارند و فقط توی ذهن خود ما هستند. با کمی اندیشه، دیوارهای ذهنی و محدودیتهای خود را پیدا نموده و از میان بردارید.!!
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 23:12 ] [ نسترن ]
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند وقت میگذاری برایم، وقت میگذارم برایت نگرانم میشوی نگرانت میشوم دلتنگت میشوم دلتنگم میشوی وقتی درصحبت هایم،به عنوانِ دوست یاد میشوی مطمئن میشوم که حقیقی هستی دوست حقیقی من در دنیای مجازی دوستت دارم... هرچند کنارهم نباشیم هرچند صدای هم را نشنیده باشیم من برایت سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشی ... [ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 11:12 ] [ نسترن ]
ببخشید شما ثروتمندید ؟
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 11:11 ] [ نسترن ]
یک داستان غم انگیز از یک دانشجوی مهندسی"
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 11:10 ] [ نسترن ]
یکی را دوست دارم
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 11:9 ] [ نسترن ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||